X
تبلیغات
وقتی دلم تنگه























وقتی دلم تنگه

اینم دختر کوچولوی من......ترنم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 18:48 توسط سمانه|

با تمام ترس ها و نگرانی هایی که از بچه دار شدن داشتم حالا که پا به زندگیم گذاشته و وجودش را لمس کردم می بینم که تمام حرف هایی که دیگران راجع به حس مادری می گفتن واقعیت داشته و اونقدر این احساس زیباست که الان که دارم ازش حرف میزنم  بغضم گرفته و اشک توی چشام حلقه زده.اونقدر این موجود کوچک ، لطیف دوست داشتنی و معصومه که هرگز نمیتونستم تصورش رو هم بکنم.از خدا میخوام به تمام کسایی که آرزوی بچه دارشدن دارن فرزند عطا کنه که تمام آرزوها و حسرت ها یک طرف و این آرزو هم یک طرف.از خدا به خاطر دومین و بهترین هدیه اش بعد از وجود همسرم در زندگیم بی نهایت سپاسگذارم. 

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 23:44 توسط سمانه|

ترنم زندگی من چشم گشود....

بالاخره لحظه موعود رسید و کوچولوی من قدم به دنیای ما گذاشت.

خیلی زود میام و از احساس زیبایی که همه میگفتن و باورش نداشتم براتون میگم.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 21:8 توسط سمانه|

نمیدونین چه ثانیه های نفس گیری رو دارم میگذرونم.کاش راه فراری بود!!! بغض داره خفم می کنم.
خیلی میترسم. از خودم بدم میاد.دلم میخواد زار بزنم .آخه من چرا اینطوریم؟!!! چرا انقدر ضعیف شدم؟! خدایا کمک کن، دارم دیوونه میشم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 20:14 توسط سمانه|

روزها چقدر زود گذشتند و من بی آنکه بفهمم خیلی زود به اخرین لحظه ها نزدیک شدم.روزهایم کمی نگران کننده شده .هر روز که می گذرد اضطراب من هم بیشتر می شود.برایم دعا کنید تا این روزها را با آرامش بیشتری سپری کنم!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 18:42 توسط سمانه|

حال و هوای این روزهای من شاید برای خیلی ها خنده دار باشه،کسایی که خودشون این روزها رو پشت سر گذاشتن و حالا دیگه تو سراشیبی زندگی هستن. چه کنم من اینجوریم دیگه، گاهی شاد و شجاع گاهی هم مضطرب و نگران...
هوای این روزهای من با هوای این روزهای آسمان خیلی متشابه شده! چند روزه که هوا یه جوریه و به من یه انرژی و نشاط خاصی میده که خیلی خوشحالم میکنه . یه ذوق خاصی اومده توی وجودم.هر بار که نی نی تو شکمم تکون میخوره دلم میخواد بیاد بیرون چون حس می کنم اونم دیگه از اونجا موندن خسته شده!البته گاهی وقت ها هم میگم نه همونجا بمونه! آخه فکر می کنم بعدا دلم برای تکوناش و این حرکت هایی که زیر پوستم حس می کنم تنگ میشه!در هر صورت خوشحالم که با این تغییر هوا منم شاداب تر شدم و مشتاق تر ، به امید روزهای زیباتر....

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 22:47 توسط سمانه|

چند ماه پیش هرکس بهم میرسید میگفت بزار تکوناشو حس کنی اونوقت می فهمی چه لذتی داره و دلت نمیاد این حرفا رو بزنی.اوایل برام مهم نبود اما حالا هر روز نگرانم و تا وقتی حرکتش رو زیر پوستم حس نکنم خیالم راحت نمیشه.وقتی تکون میخوره یه جوره خاصیه، انگار میخواد بهم چیزی بگه .یه جورایی هم جالبه هم باور نکردنی.هربار که میرم جلوی آینه و خودمو می بینم نمیتونم باور کنم یه موجود کوچولو تو بدنمه و داره رشد میکنه.اصلا نمیتونم تصور کنم که چجوری اون تو داره تکون میخوره ...
دیگه کم کم دارم به روزهای پایانی نزدیک میشم و اگه بخوام راستشو بگم ترس و نگرانیم بهتر نشده و شاید این روزها کمی بیشتر هم شده.دغدغه ای که بیشتر اوقات اشکمو سرازیر می کنه و منو مضطرب از عهده دار شدن این مسئولیت بزرگ.مادر شدن یه نعمته که به خاطرش از خدا ممنونم اما حس می کنم خیلی مسئولیت داره وشاید من هنوز آمادگی پذیرفتن این مسئولیت رو نداشتم.حال و هوام یه کم به هم ریخته .گاهی خوشحالم و گاهی از اینکه یه فرد جدید میخواد بیاد تو زندگیم ناراحت.از اینکه نمیدونم زندگیم قراره چه تغییراتی بکنه و رابطه من و همسرم قراره از این به بعد چطوری بشه خیلی مضطربم .فقط امیدوارم بتونم خوب نقش مادری و همسریمو ایفا کنم و خدا بهم توان بده که زندگیمو مثل گذشته در عشق و آرامش حفظ کنم.

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 15:42 توسط سمانه|

برخلاف اون چیزی که همیشه تصور میکردم روزها خیلی زود سپری میشن و من هم به روزهای تولد فرزندم نزدیک تر!حالا دیگه کم کم دارم تجربه های جدید رو حس می کنم با احساس ضرباتش توی وجودم یه حس جدیدی پیدا کردم و دلم میخواد با تمام مشکلاتی که میدونم هست نی نی زودتر بیاد و ببینمش.دلم براش میسوزه که توی اون اطاقک تاریکه و جاش تنگه.هر تکونی که میخوره با خودم میگم طفلکی، تو اون جای تنگ چه جوری جابه جا میشه!خدا رو شکر می کنم که احساسات من هم دارن عوض میشن وآمادگیم هر روز داره بیشتر میشه.بازم از خدای خوبم ممنونم.والبته همسر عزیزم که محبت ها و دلگرمی های اون بهم در پذیرش این واقعیت خیلی کمک کرد.
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 0:23 توسط سمانه|


همیشه یه چیزایی تو زندگی هست که زیاد از رخ دادنش خوشحال نمیشیم و البته اون اتفاقات ناگریز هستن و به قول قدیمیا شتری هست که در هر خونه ای می خوابه!

گاهی این اتفاق مثل ازدواج یک چیز خوشاینده و گاهی مثل مرگ ، ناخوشایند.

هر روز تو زندگیمون با اتفاقای جدید دست و پنجه نرم می کنیم و با هر زور و زحمتی هم که شده باهاشون کنار میایم.همیشه از 2 تا اتفاق خیلی می ترسیدم.یکی مرگ عزیزانم که حتی فکر کردن بهش دیوونم می کنه و موضوع دیگه مادر شدنم بود که تا حدودی به همون اندازه ازش گریزون بودم!

حرفام شاید زیاد خوشایند نباشه و به قول خیلی ها ناشکری باشه، میدونم اما خوب چه کنم اینطوریم دیگه!

اتفاقی که همیشه ازش هراسون بودم و فکرش به گریم مینداخت این روزها بدجور اشک منو سرازیر کرده،بله، من مادر شدم .موضوعی که همیشه ازش میترسیدم.

تغییر مسیر زندگیم یا بهتر بگم تغییر روال عادی زندگیم چیزیه که منو میترسونه. اومدن یک فرد جدید با دردسرها، اضطراب ها و دغدغه های خاص خودش خیلی نگران کننده است و من نمیدونم با این مشکلاتی که در آینده پیش رو خوام داشت چطور کنار بیام.مسائل و مشکلات مادی از یک طرف.مشکلات تربیتی و کلی مسئله ریز و درشت که هیچ وقت اینقدر دقیق ندیده بودمشون از طرف دیگه بدجوری حال و روزم پریشون کرده.

آرزو داشتم مثل خیلی ها که وقتی مادر میشن کلی ذوق و شادی و انگیزه دارن من هم اونجوری بودم و الان با کلی انرژی و نشاط میگفتم آخ جون من مامان شدم.نه با این همه اندوه و نگرانی!

قبول این واقعیت بعد از چند ماه هنوز هم برام خیلی سخته و هنوز نتونستم با افکارم کنار بیام و از رخ دادن این اتفاق شاد باشم.

شاید یه روزیم بیاد که وقتی حرفای خودمو مرور می کنم با خودم بگم چقدر احمق بودم که اینارو می گفتم اما در حال حاضر هیچ نیروی مثبتی درونم نیست که بهم شادی و آرامشی حاصل از این اتفاق بهم بده.فقط خیلی سرد با خودم کنار اومدم و پذیرفتم که خیلی مشکلات پیش رومه و باید باهاشون کنار بیام و هیچ راه فراری نیست.دلم نمیخواد روزهای زندگی قشنگ و عاشقانه دو نفرمون تلخ بشه و تمامش توی غصه و نداری خلاصه بشه.دلم میخواد همونطوری که همه بهم امیدواری میدن با اومدن این طفل به زندگیمون همه چیز یه رنگ قشنگ دیگه به خودش بگیره و روزهای شیرینی رو تجربه کنم.امیدوارم هرگز خودمو به خاطر آوردن اون طفل بی گناه تو این دنیای بد و سخت سرزنش نکنم و بتونم مادر خوبی باشم و زندگی خوبی به فرزندم بدم.

اینکه دارم بزرگ میشم و مسئولیت یک نفر دیگه به عهدمه و قراره اون فرد منو مادر صدا کنه خیلی برام سخته .شاید هم همش از ترسه و اینکه نکنه از عهده این مسئولیت برنیام اما در کل پیر شدن و بزرگ شدن رو اصلا دوست ندارم.دلم می گیره وقتی فکر می کنم روزی فرزندم ازدواج می کنه و بچه میاره و من هنوز هستم و ....

نمیدونم چرا اما اصلا دیدن اون روزها رو دوست ندارم.دلم میخواست همیشه جوون بودم و هرگز عمرم به اونجا ها نمیرسید که پیری و دردهای خودمو ببینم اما این زندگیه که برامون رقم میزنه تا کی باشیم و کی رخت سفر ببندیم و بریم!شاید من هم روزی پیر شدم و تمام این روزهایی که مادرم داره تجربه می کنه رو تجربه کردم.فقط  امیدوارم خیلی قوی تر از الان باشم و روحیه بهتری داشته باشم و بتونم با مشکلات و سختی های زندگی راحت تر کناربیام.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 15:41 توسط سمانه|

نه حال صحبت دارم و نه نوشتن، فقط میدانم روزهایم بسیار تلخ وغمگین شده اند و من دارم زیر آوار این تنهایی و غم خفه میشوم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 14:59 توسط سمانه|

تا می آییم نفسی بکشم و کمی سرخوش شویم و بی خیال غم های این روزگار شویم باز موضوعی جدید همچون پتکی بر سرمان فرو می آید و باز روز از نو....غم دنیا توی دلم خانه می کند و بغض و بی حوصلگی و غصه تا انتها.....
نمیدانم این قصه تا کجا ادامه خواهد داشت،نمیدانم....

وقتی دلم میگیرد با هیچ کس و هیچ چیز آرام نمی شوم فقط دلم میخواهد بگریم تا سبک شوم اما حالا که باید خودم را و اشک هایم را پنهان کنم چه کنم؟!
حالا دلم خیلی گرفته و سعی می کنم فقط با بیانش کمی سبک شوم.فقط با تو می گویم ای صفحه بی جان .تو که نه زخم میزنی و نه دوا می کنی.به هر کس بگویم مرا هیچ مداوا نمی کند ،پس فقط با تو می گویم ای یار دیرین همیشگی ام....

غم های روزگار بسیار عجیب و سنگین اند و غیر قابل پیش بینی.شاید هیچ وقت به خواب هم چنین روزهایی را ندیده بودم.
چه غروب دلگیری است ...

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 14:27 توسط سمانه|

قصه ی خانه مادربزرگ هم تمام شد!
بار دیگر دیوارهای کاهگلی کوچه قدیمی خانه سیاه پوش شد.
خانه ساکت و غمگین و جای تو خالی شد.
غم بزرگی بر دلمان نشست و بغض های پنهانی جاری شد و به هق هق افتاد و تنهای صدای گریه و ناله  در خانه طنین انداخت.
امسال هم همه آمدیم.خانه ات را آب و جارو زدیم.همه فرزندان و نوه هایت دور هم جمع شدند.همه اقوام آمدند.برای مهمان ها کلی غذا درست کردیم و همانطور که همیشه دوست داشتی از آنها خوب پذیرایی کردیم.
دومین روز نوروز ۱۳۹۱ همه به خانه ات آمدند اما اینبار تو دیگر نبودی که از آنها استقبال کنی و خوش آمد بگویی.یادش به خیر همیشه اولین روزهای عید خانه بی نهایت شلوغ میشد و من از آن وضع متنفر بودم.مهمان پشت مهمان.چقدر حیف.هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که روزی بیاید که آرزوی برگشتن آن روزها را بکنم.
امسال باز مثل آن سال ها خانه پر بود از مهمان.هر سال همه با لباس های نو و لبی خندان می آمدند و امسال با چشمی اشک بار و پیراهنی سیاه بر تن... این بار دیگر هیچ صاحب خانه ای نبود که از مهمان ها استقبال کند و این ما بودیم که با دلی داغ دیده و چشمی تر از آنها استقبال کردیم.
همه چیز تمام شد!
با تک تک اتاق ها،لباسها،ظرف های قدیمی،تنور و پشت بام کاهگلی،دهلیز،حوض شکسته وسط حیاط،با تمام درختان و دیوارهای باغ خداحافظی کردیم.
خداحافظ خاطرات قدیمی ،خداحافظ خانه باغ قدیمی پدربزرگ،خداحافظ تمام روزهای تلخ و شیرین،خداحافظ مادربزرگ مهربان تنهایم.
با تمام صداها و خاطره ها ،با تمام ناله ها و دردها، با تمام غصه ها و حرف های ناگفته ات،با تمام شب های سکوت و سیاه و تنهایی ات، با آرزوی آخرین سفرت به حج و با تمام آرزوهای جامانده در دلت خداحافظی کردیم.
روز آخر تمام وسایل را مرتب کردیم،برای خانه ای که دیگر هیچ کس در آن نبود!خانه را جارو زدیم و خیلی سخت با تمام خاطرات خداحافظی کردیم.
همیشه وقتی ما از تو خداحافظی میکردیم که به تهران برگردیم،کلی گریه میکردی،برایمان آیت الکرسی می خواندی و پشت سرمان آب می ریختی که زود برگردیم.اما این بار دیگر تو نبودی و ما غریب و تنها بودیم.درها را قفل کردیم،اشک ریختیم و به کوچه نگاه کردیم اما تو نبودی که برایمان آب بریزی و دست تکان دهی....
آمدیم بر سر مزارت تا با تو خداحافظی کنیم و این بار این ما بودیم که برای ندیدنت اشک میریختیم.
خوش به حالت،آن روزها تو اشک میریختی،آب میریختی و امیدوار بودی که تعطیلات بعدی ما برخواهیم گشت اما حالا ما دیگر هیچ امیدی نداریم و این قصه برای ما بسیار تلخ و دردناک خواهد بود.
این بارسنگ سیاه روی قبرت ما را بدرقه کرد ومابا دلی پر از اندوه و بدون آرزوی برگشت آمدیم.
 و حالا بعد از گذشت چهل و...روز از نبودنت هنوز هم بسیار غمگینم ونتوانسته ام به نبودنت عادت کنم.
خداحافظ تنها یادگار قدیمی،خداحافظ مادربزرگ صبور عزیزم.خداحافظ....

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:54 توسط سمانه|

چه بخواهیم ،چه نخواهیم روزها میگذرند و بالاخره سال نو هم می آید و صفحات تقویم ورق میخورند و باز اتفاق های جدید را با خود می آورند.
همه با آمدن عید کلی خوشحال می شوند وروزهای پایانی سال را به شوق آمدن روزهای زیبای بهار سپری می کنند.اما امسال هیچ شور و شوقی برای رسیدن سال نو ندارم و مدام در اظطراب و نگرانی این هستم که این روزهای آخر سال چگونه خواهند گذشت.

امسال دیگر، شادی عزیزم حمید را درکنارش ندارد و سومین بهار زندگی مشترکش را بدون عشقش باید تحویل کند.

وجیهه خانم با فرزندش کنار هفت سین غمگینشان اولین سالگرد پدر را اشک میریزند و سال را تحویل می کنند.

حسین عزیز، این عید را در خانه پدربزرگش جشن می گیرد و بغض نبود پدرومادرش را که همزمان از دست داد در خود فرو میبرد تا مبادا پدربزگ و مادربزرگ و عمه و عمویش اشکشان جاری شود.
خاله عزیزم و فرزندانش اولین عید بدون حضور پدر را تحویل خواهند کرد.بچه های دایی حسین نیز همینطور.

و ما نیز به یاد همه کسانی که امسال از دست دادیم اشک خواهیم ریخت و سال نو را جشن خواهیم گرفت.اما مگر میشود نبودن را هم جشن گرفت.مگر این بغض فروخورده توان میاورد که خود را حبس کند و در گلو خفه شود؟!

نمیدانم.کاش میشد .اما مگر میتوانم این عید را جشن بگیرم وقتی برای دیدن مادربزرگ عزیزم به سفر رفته ام و او را در آن حال وخیم روی تخت بیمارستان در بخش ملاقات ممنوع می بینم! مگر میتوانم شاد باشم و هفت سین بچینم و لباس نو به تن کنم وقتی هر لحظه ای که میگذرد نبودنش را بیشتر حس می کنم و برای تنهایی و درد کشیدنش غصه میخورم.2 روزه آمدم تا ببینمت شاید دلم کمی آرام گیرد اما نشد و حالا باز برمیگردم هرچند نمیدانم آیا تو از پشت آن پنجره ی شیشه ای ،از بین آن همه چشم اشکبارو منتظر مرا دیدی؟! نمیدانم چشمانت دیگر سوی دیدن و شناختن دارد؟
آن دستان ناتوان و آن پلک زدن های سختی که من دیدم ...بعید میدانم.

چقدر،دلم برای باغ پدربزرگ تنگ شده.برای این سال های اخیر که تو تنها شده بودی اما هنوز هم آن خانه رونق داشت و به خاطر بودنت همه دور هم جمع میشدیم.اما دیدی امسال چه سال سردی بود.دیدی خاله چطور تنها شد.دیدی برادرت چطور از دست رفت.خیلی تحملش سنگین بود.میدانم.اما دلخوش بودیم که باز عید را در خانه قدیمی پدربزرگ جشن می گیریم و تو را از تنهایی در میاوریم.

نمیدانستم تو هم قرار است ما را تنها بگذاری.میدانی این 18 روز به من چه گذشته.میدانی حالا که دیدمت هیچ بهتر نشدم.هر لحظه که دستان نیمه جان و کبودت را با آن همه شلنگ و لوله در گلو به یاد می آورم ناخواسته اشکم سرازیر میشود و بغض خفه ام میکند.دلم برایت خیلی تنگ شده.برای دلسوزی های بیش از حدت ، برای غر زدن هایت،برای مهربانی هایت...برای هرچه که داشتی و ما قدر نداشتیم.دلم برایت تنگ شده.ای کاش میشد فقط یک بار دیگر ببینمت تا به تو بگویم که چقدر دوستت دارم.تا بگویم چقدر جایت خالی شده و دلمان برایت تنگ.

کاش میدانستی ما همه منتظر تو نشسته ایم تا خوب شوی و برگردی .تا باز همه مثل آن قدیم ها در باغ قدیمی جمع شویم و سال را تحویل کنیم.یاد نرگس های کوچک باغ و درختان انار به خیر.یاد صدای عصای پدربزرگ به خیر.یاد صدای راه رفتن تو به خیر.کاش برگردی.ما منتظرت هستیم.

ببین دایی چقدر بیتاب شده.چند روز است که مریض شده.از غصه تو نمیداند چه کند.برایت گوسفند قربانی کرده.قول بده خوب شوی.به خاطر دایی که اینهمه دوستش داشتی و او هم تو را پرستش میکرد.قول بده به خاطر او برگردی.ناامید نشو.تو هنوز باید نفس بکشی.تلاش کن.

به خاطر همه ما که پشت آن پنجره لعنتی منتظر می مانیم که فقط تو چشمانت را باز کنی و یک بار ما را ببینی.من باز برمیگردم.قول بده مرا ببینی و برایم دست تکان دهی.مادربزرگ عزیزم دلم برایت خیلی تنگ است.قول بده مرا ببینی....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 20:40 توسط سمانه|

بهار می رسد اما زگل نشانش نیست

نسیم،رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گزیه ی خونین ابر می سوزد

که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش!

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست.

چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست!

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست.

ستاره نیز به تنهایی اش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!

جهان به جان من آن گونه سردمهری کرد

که در بهار و خزان،کار با جهانش نیست

زیک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 13:7 توسط سمانه|

خودم را گم کرده ام

در مرداب دردهایی که

بزرگ شدن نام دارند...

هنوز هم دلم برای پروانه های رنگی کودکی ام تنگ میشود ...

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:40 توسط سمانه|












یلدا یعنی  زمستانی دیگر آمد.یلدا یعنی  پایان یک سال دیگر نزدیک است.

یلدا یعنی آن اتفاقی که من دوستش ندارم!

یلدا بر شما مبارک

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:6 توسط سمانه|

اين روزها
... شماره تلفنِ خيلی‌ها را خط زده‌ام:
حسین،اکرم، حمید،سارا،...!
عده‌ای مُرده‌اند
عده‌ای نيستند
عده‌ای رفته‌اند
و دور نيست روزی
که بسياری نيز شماره تلفن مرا خط خواهند زد.
زندگی همين است
يک روز می‌نويسيم وُ

روزِ ديگر خط می‌زنيم

(پ.ن:اصل این نوشته با کمی تغییر مربوط به علی صالحی است)

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:35 توسط سمانه|


هنوز هم روزگار بر وفق مرادم نیست، هنوز هم دارد آزارم میدهد و شکنجه ام میکند.بیزارم از این همه مشکلات و دردسر که تمامش به مسائل مالی ختم می شود.بیزارم از این حال خودم که اینقدر به هم ریخته ام و کم طاقت شده ام.چطور بی خیال تمام این مشکلات شوم.خیلی دلم میخواهد خود را به کوچه علی چپ بزنم و بی خیالی طی کنم اما هرچه فکر می کنم بیشتر حرص میخورم و اذیت میشوم.دلم میخواهد  از این روزها فرار کنم اما مگر می شود؟! مگر میشود او را تنها گذاشت ؟ نه ،من نمیتوانم.من عهد کرده ام که با او بمانم و هرگز تنهایش نگذارم.اما واقعا بریده ام.
خیلی دلم گرفته ، خیلی تنها شده ام.خدایا مرا میبینی؟! کاش میتوانستی مرا در آغوش بگیری و آرامم کنی.کاش صدایت را می شنیدم ، تا اینهمه احساس تنهایی نکنم.خدایا کاش دستان کوچک مرا در دستانت میگرفتی، نوازشم میکردی و مرا میبوسیدی.خدایا تنها دلخوشی من تویی.خدایا، صدایم را میشنوی؟!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:4 توسط سمانه|

بی تو یک روز ، در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت، ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه این ثانیه ها، خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد.

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 1:45 توسط سمانه|

روزهای عمرم همینطور تند و تند می آیند و سپری میشوند و من هر روز بزرگتر میشوم.این اتفاق کاملا بر خلاف میلم است اما مگر میشود جلویش را گرفت؟! نه ، مسلم است که نمیشود کاری کرد.این یک اجبار است هرچند کاملا بر خلاف میلم باشد.یک سال دیگر گذشت و من با گذشتنش هیچ احساس خوشایند و رضایتی نمی کنم.دلم نمیخواهد بزرگترشوم.دلم میخواهد جوان بمانم و هنوز بچگی کنم!کاش میشد جلوی این حرکت را گرفت و زمان را متوقف کرد.کاش میشد......

از شنیدن این جمله دیگر خوشم نمی آید: تولدت  مبارک!

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 13:57 توسط سمانه|

فراموشم نکنید.باز برمی گردم.....
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 18:38 توسط سمانه|

حالم خیلی گرفته است، اصلا سر حال نیستم و هرچقدر سعی می کنم این روزها خودم را جور دیگری نشان بدهم نمی شود.دلم خیلی گرفته.تقویم را که نگاه می کنم گریه ام می گیرد .چقدر زود گذشت.فقط یک هفته دیگر تا آخر اردیبهشت مانده و من باید با تمام خاطراتم، حضورم ، دوستانم در اینجا خداحافظی کنم.نمیدانم رفتن از اینجا تصمیم درستی بودیا نه؟! هنوز هم شک دارم اما هر چه بود دیگر تمام شد.دلم برای آرامش اینجا ، دوستان خوبم و همه روزهایی که در اینجا گذراندم تنگ
 می شود.نمیدانم جایی که بعد از اینجا خواهم رفت چطور باشد امیدوارم مثل اینجا و آدم های اینجا خوب و آرام باشد.واقعا دل کندن از اینجا برایم سخت است.بغضم می گیرد وقتی به ترک اینجا فکرمیکنم.حتما دلم برای همکارانم تنگ خواهد شد .برای تمامشان که هرکدامشان را به نوعی دوست دارم .چقدر حیف میشود.خودم هم میدانم.اما چه کنم که جبر روزگار است و مجبور هستم .
خدایا کمک کن تا راحت بتوانم اینجا را فراموش کنم و خیلی زود در جایی دیگر مشغول شوم.خدایا مثل همیشه خیلی نیازمندت هستم، فراموشم نکن.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 10:24 توسط سمانه|

                                                                        

هنوز هم تصویرچهره خندانت در ذهنم نشسته و تکان نمیخورد . طعم گس و تلخ نبودنت هنوز در ذهنم زنده است .غم نبودنت برایم بسیاردردناک و غیر قابل باور است . انگار به سفری رفته ای که دیگر نمی بینمت و نمیتوانم باور کنم که تو دیگردر این دنیا نیستی و برای همیشه از کنار ما رفته ای.کاش هیچ وقت ندیده بودمت. کاش لطف و صمیمیت ومهربانیت را هرگز ندیده بودم. کاش هرگزآن خنده ها و نشاطت را ندیده بودم.
ای کاش...کاش...کاش....
برای رفتنت چقدر زود بود.....
کاش ما آدم ها همیشه در خاطرمان میماند که شاید فردا ،که خورشید طلوع کرد، چشمان ما هرگز آن طلوع را نخواهد دید .شاید لب هایمان دیگر نتوانست کلمات را جاری کند و دست هایمان دیگر گرما نداشت تا دست سردی را بگیرد و گرما بخشد.کاش هرگز از یاد نمیبردیم که شاید فردا برای گفتن دوستت دارم و مرا ببخش خیلی دیر باشد.
کاش ما آدم ها خیلی چیزها را به یاد میسپردیم....

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:58 توسط سمانه|

داشتم مطلبی را در یکی از وبلاگ ها میخواندم.یکدفعه یاد روزهای عاشقانه خودم و شهامتی که داشتم افتادم.خواستم تا این جماعت عزیزبانوان محترمه را پندی کوچک دهم!
همیشه ما دخترها وقتی که عاشق میشویم آن را قایم می کنیم و حاضریم کسی که شده تمام هستی مان به خاطر این غرور احمقانه برای همیشه از پیشمان برود اما ما به اونگوئیم که چقدر برایش دیوانه هستیم و اگر او برود ما از دوریش دق خواهیم نمود.که البته بعضی وقت ها هم این غرور خوب است اما دیگر وقتی همه چیز بستگی به گفتن آن جمله از دهان تو دارد آخر چرا نمی گوئی تا هم خودت و هم او را نجات دهی.وقتی که تو هی ناز کنی و او هی ناز بکشد و ببیند که بی فایده است خوب او هم خسته میشود و میگذارد ، در میرود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نمیکند و تا آخرعمر نازهیچ کسی رانمیکشد.پس چه بهتر که وقتی داری از شدت عشق طرف خفه میشوی، یک بار هم تو به اوبگویی که دوستش داری تا بیچاره تکلیفش را بداند.
اما اگر داشتی از عشق کسی میمردی و به روی مبارک خودت و خودش نیاوردی باید تا آخر عمرت تاسف بخوری و در حسرتش هر روز موهای سپیدت را شماره کنی!
پس دخترکان عزیز و دلبندم اگر عاشق شدید و فرصتی پیش آمد که نیاز بود شما هم یک حرکتی نشان بدهید معطل نکنید واز سر غرور بیخودتان کمی پائین بیایید و بگذارید تا ابد در کنار عشقتان شاد و سبز زندگی کنید.که غیر از آن دیگر نه عشقی به آن شدت خواهید داشت و نه کشته مرده ای به آن شکل!(خودتون که بهتر در جریانید!) 
پس در راه ابراز عشق حاجت هیچ استخاره نیست!(میدونم بی ربط بود اما گفتم دیگه!)
عشق بزرگ تر از آن است که چنین بهای اندکی به پایش دهی پس اگر عشقی واقعی نصیبت شد و تو هم واقعا عاشق شدی تعجیل کن و بدان که آدم عاقل کار امروز را به فردا نمی اندازد!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:57 توسط سمانه|

عید امسال هم اومد و ما باز ماهی خریدیم. سبزه گذاشتیم.هفت سین چیدیم. تا نصفه شب به زور خودمان را بیدار نگه داشتیم و در کنار خانواده هامون سال نو را جشن گرفتیم.همونطور که گفته بودم عید فقط برام مثل یک مرخصی چند روزه بود که فقط دلم میخواست استراحت کنم وازکارم دور باشم و کلی ذوق داشتم که هرروز میتونم تا لنگ ظهر بخوابم.وقتی هم که تعطیلات تموم شد بی نهایت دلم گرفت واز اینکه باز داستان تکراری هرروزشروع میشود خیلی غصمناک شدم!بالاخره هرچه بود تعطیلات خوبی بود .
با شروع سال جدید من یک سال بزرگ ترشدم.دلم نمیخواهد بگویم پیرتر چون من هنوز خانم جوانی هستم که فقط اندکی تا 30 سالگی فاصله دارد.(این کلمه 30 را که می گویم گریه ام میگیرد.اصلا دوستش ندارم)
بله من یک سال دیگر بزرگ شدم و از این بابت به هیچ عنوان خوشحال نیستم.نمیدونم با این اندوه چه کنم!
در هر صورت برای خودم آرزو می کنم سال خوبی داشته باشم و امسال خیلی بهترازسال پیش باشه و مشکلات زندگی کمتر خودشون به ما آویزون کنن!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 12:17 توسط سمانه|

 بهار داره میاد،درخت ها شکوفه زدن، توی خیابونا تا دیروقت غلغله است، بچه ها همه خوشحال از تعطیلات و دوهفته ای به مدرسه نرفتن و شیطنت کردن، بالاخره همه به نوعی دارن رسیدن بهار فریاد میزنند و به استقبالش میرن.
اما نمیدونم چرا امسال هیچ ذوق و شوقی واسه تحویل سال و عید و ...ندارم.انگار قراره یه مرخصی 2 هفته ای داشته باشم و دیگر هیچ!هنوز هیچ کار خاصی نکردم هر کاری هم که میکنم فقط اجبار و رسم و عادته .خیلی خسته ام ، فقط دلم میخواد استراحت کنم.خوشحالم که چند روزی میتونم راحت و آسوده بخوابم . شب ها تا دیروقت ، فارغ از نگرانی صبح فردا و دردسرهای خواب موندن و...بیدار بمونم.از این بابت خوشحالم اما احساس خوشایند دیگه ای ندارم.میدونم که خیلی بد است اما خوب چیکار کنم، احساسه دیگه، گاهی وقت ها هنگ میکنه و بی تفاوت میشه.

در هر صورت برای همه اون هایی که از اومدن بهار خوشحال هستند آرزو می کنم سال بسیار خوبی را پیش رو داشته باشند و همیشه شاد و خرسند باشند.زندگیشون مثل بهار همیشه سبز و با نشاط باشه ودلهاشون مثل شکوفه های بهاری زیبا و شاداب ...

سال نورا به تمام دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم لحظه های ناب و عاشقانه ای در سال جدید پیش روشون داشته باشند. عید برهمه دوستان عزیزم مبارک و خجسته!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:17 توسط سمانه|

داشتم پياده ميومدم که بارون گرفت .زمين خيس و بوی بارون توي اين روزها فقط منو به ياد عيد ميندازه که ديگه رسيدنش خيلی نزديک شده و من بی صبرانه روز شماری می کنم .هر روز بهتر ميشوم و بارسيدن بهار شاداب تر و سرزنده تر.دلم لک زده برای ديدن  شکوفه درخت ها و صدای پرنده ها که روی شاخه های تازه جوانه زده و جوان آواز سرميدهند .
 دلم تنگ شد برای عيدهايی که خونه پدربزرگم بوديم و حياطشون پر ميشد از سرسبزی و بوی خوش عطر نرگس های جوان .
يادش به خير چه شوروشوقی بود وقتي سال تحويل همه در خانه پدربزرگ دور هم جمع ميشديم .چقدر حيف که او ديگر نيست و تمام آن شادی ها و شلوغی ها با رفتنش رفت.
سالی ديگر خواهد آمد همراه با عشق و شادی و من در کنار نازنينم يک سال ديگر بزرگ خواهم شد.
همراه با درختان سبز خواهم شد و با آواز چلچله ها نغمه عاشقانه زيستن را سر خواهم داد.
ببار ای باران زیبا که همراه با خود زندگی و شور حیاط را می آوری.ببار و همه جا را سبز و تازه کن.ببار...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 9:40 توسط سمانه|

نشسته بودم و بعد از مدت ها وب خوانی می کردم و گذری مطالبشون مرور مي کردم ، هر صفحه اي که باز کردم پر از غصه و تنهايي و عشق نافرجام يا شکست خورده بود .اما من حالا، نه تنها هستم و نه عشق تلخ و شکست خورده اي دارم اما هنوز غمگينم و پر از غصه !!!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 14:33 توسط سمانه|

چقدر دلم گرفته، خدا....
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 17:37 توسط سمانه|

 توي اين هواي زيبا و دل انگيز که هميشه عاشقش بودم .حالا فقط دلم ميخواد برم زير بارون و زار بزنم .فقط بارونه که ميتونه اشکامو ناديده بگيره و منو همراهي کنه.دلم خيلي گرفته.حال خوشي ندارم....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 9:9 توسط سمانه|


آخرين مطالب
»
» من و احساس زیبای مادرشدنم
» روزهای قشنگ
» یک روز دیگر تا.....
» شمارش معکوس...
» هوای امروز....
» من و این روزهای پایانی ....
» تجربه ای نو از جنس خودم
» چقدر زود بزرگ شدم!
»

Design By : Pichak