می بینی که چه بی صدا باید اشک هایم را در بالشم فرو برم و خفه کنم.
تازه این اولین قدم است
چقدر تنهایم
آدم ها چقدر راحت همدیگر را نادیده می گیرند
وچقدر راحت وجود و احساس دیگری را له می کنند
خدایا مرا ببخش که گاهی تورا....
تنها امیدم برای این زندگی وجود توست
هرگز تنهایم مگذار.
چه اندوه غریبانه ای
چه ثانیه های تلخ و وحشت آوری
هجوم سرما را می بینی؟
چگونه تاب می آوری اینهمه سکوت و خشم را؟
چگونه اینقدر بی تفاوت از برابرم عبور می کنی؟
آری با توام
با تو که آغازگر شبی
برگرد و این ظلمت و سکوت را ویران کن
کوچه سرد است
بیا به خانه بازگردیم!!!!
چلچله ها را می بینی چه شاد و سرودخوان برایت آواز می خوانند ، همین حالا برایت ترانه دلتنگی خوانده اند.اما چه شادمانه آواز سر می دهند.صدایشان را می شنوی ؟
نغمه های دوری مرا چه زیبا برایت زمزمه می کنند ، قلب ثانیه چه پر تپش می زند ، دیگر زمان هم دلش سرعت می خواهد ، می خواهد پا فراتر بگذارد ، آخر دلش به حال این ثانیه که اینچنین معصومانه تو را فریاد می زند ، می سوزد.او هم دلش تنگ است.ثانیه دارد جان می سپارد اما دلش آغوش زمان را می خواهد تا تو را از فراسوی آن پیدا کند .قلب زمان دارد می ایستد ، می بینی چه بی تاب شده ؟
حتی دیگر ذهنم هم یاری نمی کند ، فقط تورا فریاد می زند ، از دوردست ها ،از پشت کو ها ،از فرسنگ ها دورتر تنها نام تو را فریاد می زند.این تکرار چه شیرین است !دلم می خواهد همراه با چلچله ها به سویت پرواز کنم ،کوه ها و دشت ها را طی کنم تا به بودنت بپیوندم.تا از زمان و مکان دور شوم و بی تاب شوم.
چلچله ها آواز سر دهید ،بلند فریاد برکشید ،دستان مرا بر بال های خود بیاویزید تا با شما به دور دست ها پرواز کنم، به سوی او ، به سوی گستردگی زمان ،تا رها شوم از بیهودگی و تنهایی....
آغوش باز کن وزمان را سخت باور کن که حضور نزدیک است!
تورا چگونه نخوانم وقتی صدایم هستی؟
تو را چگونه نبینم وقتی بینایی ام هستی ؟
تو را چگونه از خود دور کنم وقتی جانم هستی؟
تورا چگونه یاد نکنم وقتی ذهنم هستی؟
نبودنت را چگونه باور کنم وقتی در من جاری هستی؟
یک روز آفتابی و گرم است.یک روز فقط ابر است.یک روز بارانی،روز دیگر پوشیده از برف است.
یک روز خندان،یک روز گریان ،روزی شاد و سرخوش ،روزی پر غصه و گریان.
ابرهای توده ای از سمت سرزمین های دور برایم خورشید آوردند اما جو آن ناپایدار بود.
رعد آمد و غرنده شد.روز اول گرم و آفتابی بود اما چه سود، آسمان است دیگر، یک روز گرم و آفتابی، روز
دیگر سردوبارانی!
هرکجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره،فکر،هوا ،عشق ،زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟!
چه کنم بی حضور تو به هیچ بهانه ای آرام نمی شوم.
بس دلتنگت شده ام دیگرطاقتم لبریز شده ومدام دلم هوایت را می کند!
زودتر بازگرد ومرا از این سرگردانی برهان،دلم برایت تنگ است.
چرا ثانیه ها اینقدر کند می گذرند؟
می خواهم فریاد بزنم و بگریم.
زمان متوقف نشو ،زود بگذر ،زودتر.....
خطیب جمعه تهران:((من بسیار رنج می برم و دردی است بر جان من که می بینم به این راحتی می توان ازدواج کرد ولی به دلیل توقعات بالا و بهانه های بی جا کار را مشکل می کنند.
بدبختی این است که یکی از مشکلاتی که دانشگاه و دانشجو شدن خانم ها برای ما درست کرده این است که وقتی کسی برای خواستگاری می رود اولین سوال درمورد تحصیلات وی می باشد.مگر درس و سواد چقدر در زندگی نقش دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بدانید آنچه نقش دارد اخلاق ، دین ، صبوری وسازگاری است.))
من واقعا از آقای خطیب ممنونم ،اتفاقا تازگی این سوال دغدغه من هم شده بود و حالا که فهمیدم تنها دلیل مجرد بودنم تحصیلاتم است خدارا شاکرم.چون فکر می کرد این کرایه های سنگین مسکن و هزینه های سنگین زندگی است که اجازه قبول ورود به زندگی جدید را به من نمی دهد اما غافل بودم از این مسئله که چرا درس خوانده ام و لگد به بخت خود زده ام!!!!!!
مگر در این دهکده جهانی و در دنیای الکترونیک ارتباطات و عصر دیجیتالی، سواد و معلومات می تواند نقشی هم داشته باشد؟!
اصلا تمام مصیبت مملکت ما ازدست این جماعت نسوان است که دلشان می خواهد درس بخوانند.
آخر یکی نیست بهشان بگوید دختر جان وقتی می شود در 14 سالگی شوهر کرد چرا اجازه می دهی 24 ساله شوی ! وقتی تمام شرایط برای ازدواجت مهیاست!وقتی نیازی به دادن کرایه خانه ،خرید جهیزیه،پرداخت قبوض ماهانه به صورت تصاعدی و....نیست!!!! تجرد چرا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
اصلا چه معنی دارد دختر از این چیزها سر در بیاورد؟ تو بشین تو خونه سبزی پاک کن.همین دانشگاها شما رو پررو کردن وگرنه به شما چه ربطی دارد که قیمت نفت روی خیلی چیزها تاثیر دارد، به شما چه ارتباطی دارد که بدون مدرک کار نمی دهند اصلا چرا باید درس خواند که رفت سر کار؟چه معنی دارد زن بیرون از خانه کار کند ؟همین کارها را می کنید که پسرها بیکارند؟!
نتیجه می گیریم دختران دلبندم تحصیل ممنوع تا پسرها به راحتی و با فراغ خاطر به ازدواج با شما فکر کنند و دیگران نگرانی نداشته باشند،شما هم کمی از توقعتان کم کنید.چشم به هم زدید 40 سال گذشته و شما صاحبخانه خواهید شد.
پس همه چیز برای یک زندگی ساده و آرام مهیاست!
عروس خانم وکیلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فردا روز دیگری است
دیگر نه می خواهم بگریم ،
نه می خواهم فریاد بزنم ،
نه شکوه کنم و نه .....
امشب خواهم مرد
و
فردا باز متولد خواهم شد
روزی دیگر در راه است
روزی روشن و پر از نور
فردا آن روز است
روز تحقق آرزوها
بالاخره آن روزی که مدت ها به انتظارش بودی رسید
فردا روز دیگری است!
نمی دانم برای که و برای چه این حرف ها را بیان میکنم ، شاید می خواهم تو هم بدانی من در چه دنیای کثیفی نفس می کشم ، راه می روم و زندگی می کنم البته اگر اسمش را بتوان زندگی گذاشت .
نمیدانم می خواست چه چیز را به من ثابت کند.اینکه من از جنس مردم امروز نیستم ،اینکه می خواست تنها بمانم تا دست هیچ کس به من نرسد ،میخواست نشانم دهد آدم ها چقدر عوض شده اند.من چشمانم را بسته بودم و راحت و آسوده در شهر قدم می زدم غافل از این همه گرگ. غافل از اینهمه آدم های کثیفی که اطرافم راه می روند ،نفس می کشند و زندگی می کنند. غافل بودم از دورویی ها و نیرنگ ها ،از دروغ ها و فریب ها ،ساده و خوش باور بینشان راه می رفتم ،می گشتم و زندگی می کردم.چشم باز کردم .اما دیگر خیلی دیر شده ، من جا مانده ام، بین آدم هایی که از جنسشان نیستم ،دوستشان ندارم و از آنها بیزارم. آدم هایی که تمام زندگیشان شده دروغ .دیگر برای هیچ کدامشان پاکی،مهربانی،سادگی ،صداقت،دوست داشتن،تعهد،خوبی و.....بهایی ندارد.خیلی وقت است که این کلمات از فهرست واژگانشان حذف شده و من هنوزهمان واژگان خاک خورده آن روزگار کهن را با خود دارم.واژگانی که برای همه نا آشنا و بیگانه است.اما من هنوز آن واژگان را دوست دارم چون با آنها خو گرفته ام با آنها خود را شناختم و با آنها زندگی کردم.اما حالا کلافه ام .گیج و مبهوتم .همه چیز برایم غریبه است و من دیگر خسته ام،دیگر هیچ توانی برایم نمانده.اینکه چه چیز صحیح است و چه غلط،اینکه من باید کدام را انتخاب کنم و چگونه باید این زندگی را ادامه دهم بین اینهمه آدم که تمامشان برایم غریبه اند و من از تمامشان می ترسم دیگر نمی توانم به هیچ کس اعتماد کنم ،از همه می ترسم .از نگاه آدم ها،از بودن در میانشان.حتی از بو،سایه ،صدای نفس هایشان ،از صدای قدم هایشان....
من در این دنیای وحشتناک تنها جا مانده ام ،خدایا، من می ترسم،این احساس مرا از پا در خواهد آورد ،پس نجاتم بده!
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته
ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام....
دیگر حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارم،دیگر دلم برای خواندن کتاب های نخوانده لک نمی زند ، دیگر دلم برای دیدن ندیده ها بی تاب نیست ، دیگر قلبم پرتپش نمی زند ، دیگر حوصله صف های طولانی اتوبوس را ندارم ، دیگر حوصله گوش دادن به درد دل عابران را ندارم ، دیگر نمی خواهم برای کسی اشک بریزم ، دیگر برای محله قدیمی مان دلتنگ نمی شوم ، دیگر طاقت ماندن زیر این آفتاب را ندارم ، دیگر حوصله بحث و توضیح دادن ندارم ، دیگر حوصله مرتب کردن جملات و چیدنشان کنار هم را ندارم.
می خواهم بی نظم باشم ، می خواهم به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم.دلم از این هوا بیزار است. دلم پاییز می خواهد ، صدای باد و رعد را ، صدای ریزش برگ های زرد درخت چنار پشت پنجره اتاق را ، صدای سوتی که عابر می نوازد ، صدای شب ، صدای باران را می خواهم.
باران...
دلم تنگ است برای روزهای گمشده در باران ،
دلم تنگ است برای خاطراتی که دیگر تکرار نخواهند شد.
دلم تنگ است برای طنین صدایت،
دلم تنگ است برای گرفتن آن دست های زمخت و پینه بسته،
دلم برای اشک هایت تنگ است.
هنوز هم دلتنگت هستم ، هنوز هم می خواهم تو را در آغوش بگیرم ، هنوز هم نتوانسته ام نبودنت را باور کنم، باز هم این زخم سر باز کرد ، باز غم نبودنت بر سرم هجوم آورد و تو را از میان خاطرات غبار گرفته ام بیرون کشید،اما افسوس که دیگر ......
این دلتنگی ها را دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند التیام بخشد ، هیچ مرحمی هم برایش یافت نخواهد شد .
بی تو بودن رنجی است که به سادگی قابل تحمل نیست ، تنها می توان با مشغله های چرند روزگار کمی خود را فریب داد اما در کنج ذهنم هنوز خاطراتت نفس می کشند .
دیده بودم ،تمام این روز ها و رنج ها را ، اما هیچ وقت نمی خواستم باورشان کنم .اما اکنون.....
حالا دیگر، تو را آنقدر فریاد زدم و پاسخی نشنیدم که باورم شده دیگر نیستی.
حالا دیگرتنها مرگ است که می تواند آن خاطرات را تکرار کند .
پس به انتظارش روزها را می شمارم تا از راه بیاید و دلتنگی ام را تسکین دهد.
آیا تو هم چشم به راه من هستی؟
امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند مانده ام که از چه بنویسم
از آنهایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند
یا از تو که همیشه حرف های مرا می خوانی.....
ایستگاه پر شده بود و حدودا 25 دقیقه ای می شد که در زیر سایه افتاب!!! به همراه معجون دود اتوبوس ها چشم به راه ایستاده بودم.بعد از تشکیل صفی طویل به همراه اخم های در هم گره خورده مردم بالاخره اتوبوس امد.همه به سرعت سوار اتوبوس شدند و به زور تا پله های آخر هم ایستادند.باز انتظار شروع شد. حالا نوبت به داخل اتتوبوس بود که از گرما تمام هیکلمان خیس شود تا آقای راننده دلش به رحم آید و حرکت کند .بعد از کلی غرغر کردن ،با کلافگی تمام پس از 10 دقیقه ای راننده شروع به جمع آوری بلیط ها کرد.ایستگاه قبل را یادم آمد که با چه دلهره ای از آن گذشتم .با هر رنگ و لباسی هم که باشی وقتی حروف گ ش ت ا ر ش ا د را بر روی اتومبیل ها شان می بینی کمی دلت به لرزه می افتد. همین که ماشین ها را به همراه خانم ها و آقایان مامور دیدم به آرامی البته با کمی ترس از کنارشان گذشتم. در ایستگاه با تمام خستگی مجبور بودم منتظر اتوبوس بایستم .در آن مدت هر از گاهی که چشمم به ماشین های گشت می خورد داغ دلم تازه می شد.این همه هزینه برای خرید چنین اتومبیل هایی ، جدا از در نظر گرفتن حقوق کارکنان و در طرفی دیگر صفی طویل به علت کمبود اتوبوس ، کمی دلم را به درد آورد.البته از حق نگذرم ،خیلی از دخترها و پسرها بد لباس شده اند اما آیا تنها راه حل این است؟آیا بهتر نیست به جای صرف این همه هزینه و به کارگیری این نیروی جوان مشکلات را از ریشه بررسی کنیم. بهتر نیست این بودجه را صرف کارهای دیگر برای فراهم کردن شرایط زندگی بهتر و محیطی آرامتر برای جوانان کنیم تا به دور از دغدغه و تنش در محیطی آرامتر زندگی کنند ؟به راستی تمام مشکل جوانان جامعه ما در همین نوع پوشش خلاصه می شود؟؟؟برای خودم و تمام هم سن وسالهایم متاسفم که اینچنین تحقیر شده ایم .به راستی حق ما چیست؟عدالت برای ما کدام است؟
آزادی ما چیست وبرای ما چه معنا دارد؟ این ترس و نگرانی چه زمان به پایان می رسد؟
بالاخره اتوبوس حرکت کرد .نمیدانم چرا اماناخودآگاه شعر دوران دبستان در ذهنم تداعی شد که خیلی هم درست به یاد نداشتم...
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم چه با صفایی
در شهر ما نیست جزدود ماشین
دلم گرفته از آن و از این
ای کاش من هم پرنده بودم
با بال هایم پر می گشودم
می رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب و هوایی....
یادش به خیر!!!! دلم برای آن روزهای آرام و ناز کودکی تنگ شد.
در این مدت ترجیح دادم همان دفترچه خاطرات قدیمیم باز سنگ صبورم باشه آخه انقد حرفام بوی غم میداد و آنقدر تکراری که خودم هم حوصله حرفامو نداشتم.
آخر با این اوضاعی که داریم مگر می شود به آینده ای روشن دلخوش کرد .به چه بیندیشم وبه چه امیدوار. که هر صبح با نگرانی به شب می رسانم و آن روز که می خواهم خود را به بی خیالی بزنم نیز آنقدر مصداق های واقعی مصائب به وفور سر راهم هست که بسیار سخت می توانم نادیده بگیرمشان.تا کی می توانم چشمم را به روی دردهای جامعه ام ببندم .هرچند که خود را شادو بی خیال از همه جا نشان دهم از عمق وجودم اندوهگینم و تظاهر بی فایده.تمام این مشکلات وقتی تحملش سنگین تر می شود که هیچ همراهی نیز برای ادامه مسیر نداشته باشی و این تنهایی خود سنگینی این مصائب را دو چندان می کند.
به راستی دیگر انگیزه ای ندارم دلم تاب مقاومت کردن را ندارد و این اندوه و کسالت تمام وجودم را ویران کرده .
چهره ات در برگ ها نهان بود
برگ ها را یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را چیدم
رفته بودی
آنگاه از برگ های چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او هدیه بدهم
آن را بر تارک خود آویختمش.........
بهار از راه رسید و نوروز با خود اکسیر حیات و ترنم زیبای هماوازی بادهای بهاری با گل های نوروزی را به ارمغان آورد.
نوروز تنها یک روز نیست بلکه زمزمه طبیعت است در گوش جان ما که عید است .
عید تحول حال به احسن ترین احوال.این تحول جان و طبیعت بر شما مبارک باد.

گام بر می داری
همچون کسی که دل بر نمی کند از در خانه
می نگری همچون کسی که انتظار می کشد و نمی بیند
توزمینی هستی که درد می کشد و دم برنمی آورد
خروش ها وخستگی ها داری
حرف ها داری
گام برمی داری به انتظار
عشق،خون توست.
در زیر نقاب خود چهره پنهان کرده ام تا کسی رنگ آزار و خستگی ام را نبیند تا کسی تنهایی ام را حس نکند ،تا نفهمند که چه بیزارو رنجور شده ام .
دلم می خواهد تنها باشم ،سر در لاک خود فرو برم و های های بگریم.دل بریده ام .امیدوار یا نا امید تنها می روم به نا کجا آباد قصه ها ، به شهر پریان و به سرزمین خوب ها، که تنها در افسانه هاست .در پی نوری و سوسوی چراغی در ظلمات شب ،به امید روزنه ای برای رهایی.
چقدر بگریم بی صدا؟چقدر در سکوت فریاد بزنم و صدای بغض های نشمرده ام را در گلو خفه کنم.
آری من بریده ام ،من جا زدم .دیگر نمی خواهم در خود شکستن را .بگذارید همین جا تمامش کنم ،حالم از این همه بی عدالتی و جور به هم می خورد.
دیگر گوش هایم را نمی خواهم ،دیگر دو چشم نمی خواهم .کاش می شد خود را به ندیدن و نشندیدن و نفهمی زد ،اما مگر می شود دو چشم بینا داشت و ندید ،مگر می شود بشنوی ، بفهمی اما خود را به بی خیالی ونفهمی بزنی و چشم را بر روی این همه اتفاق ببندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ کس نمی تواند احساس مرا درک کند اصلا نمی خواهم که کسی از این همه دلتنگی و خستگی ام چیزی بداند.تنها تو هستی که همیشه سنگ صبورم بوده ای و به حرف های چرندم با جان و دل گوش سپردی.تنها به تو می گویم تا شاید کمی از رنجیدگی ام بکاهم و از دلتگی هایم کمی کاسته شود.تا اشک هایم جاری نشوند و فریادم در گلو حبس شود.ممنونم که آرام می نشینی و من هرچه می خواهم با تو می گویم.دیگر خسته شده ام ، هیچ خیالی نیست ،بگذار همه بدانند که چقدر ترد و شکننده شده ام .آری تحمل من در همین حد بود ،من جا زده ام ،من کم آوردم،همین.
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پراز ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست یکریز
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر ردپای نگاه تو را
بادوباران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز می کرد
ومی شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
واز آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
وروی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپربچینم
تورا می توانستم ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم!
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت رایادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود ایست؟!
باد را فرمود باید ایستاد؟
آن که دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد!
باز تنهایی و دلتنگی ، باز همان غربت قدیمی ،باز همان درد بی صدا ،
باز حرف های تکراری ، باز گوش های نا شنوا، باز چشم های بسته ،
باز دل شکسته و باز همان اتفاق های ساده و مسخره
باز دلتنگی ، باز اضطراب ، انتظار و........ باز دیوانگی
سردرگم و نگرانم ،نگران از اتفاقات پیش رویم نگران از روزهایی که خواهند آمد
نگران گذراندنش، نگرانم که چه اتفاقی روی خواهد داد نگران فراموش کردن و فراموش شدنم نگران دلتنگی هایم نگران اشک هایم که بی بهانه سرازیر می شوند
نگران عشقی هستم که معشوقه ای در کار نیست، نمی دانم شاید هم هست
نه نباید باز دیوانه شوم و بچگی کنم دیگر کافی است هرچه چرند گفتم کافی است
عاقل خواهم شد و باز به دریای طوفانی دلم دستور ایستادن خواهم داد اما نمی دانم خواهد ایستاد ؟ آری حتما گوش خواهد داد و ساحل دلم آرام و آفتابی خواهد شد
دیگر تلاطم آن ابرهای گرفته ی سیاه را نمی خواهم دیگر سیل اشک های تنهایی ام را نمی خواهم دیگر حوصله ی نجوا کردن شکستنم را ندارم اصلا دیگر وقت هیچ کاری ندارم ،آری این از همه بهتر است اما من در بی وقتی گم شده ام.
آه چه قدر دلم می خواهد فریاد بزنم ناگفته هایم را،چقدر سکوت؟تا کی درخود بشکنم و خم به ابرویم نیاورم؟هرچند می دانم که ناچارم سکوت کنم و باز هم تمام ناگفته هایم را در درون حبس کنم و تا ابد آن را به زبان نیاورم.دیوانه ام می دانم حتی خودم هم حالم از گفتن این حرف های چرند به هم می خورد اما چه کنم سنگ صبوری جز این صفحه ندارم که تا ابد دردهایم را با خود حفظ کند پس برای تو گفتم ای صفحه سیاه تنهایی هایم ،ای همراه همیشگی من .با من بمان ،شاید تو توانستی راهی برای رهایی ام نشان دهی.
فعلا که برای هیچ کس و هیچ چیز وقت ندارم
می خواهم در این تنهایی ، خود را بشمارم
ووقتی به صفر رسیدم
فریاد بزنم :
من در اوج مردم.
ایام وصل یار گویی که نبود
وان دولت بی شمار گویی که نبود
از یار به جز فراق بر جای نماند
رفت آن همه روزگار، گویی که نبود
امروز هستیم تا از بودن خود خبر دهیم، می نویسیم تا بدانند که هنوز هستیم اما او که رفت، دیگر که برایش می نویسد؟
وآن روز که ما برویم چه کسی از نبودمان خواهد گفت؟
مهران قاسمی عزیز، روزنامه نگار پرتلاش ومهربانمان دیگر قلم هایش از نوشتن ایستاده وحال مااز کوچ او می نویسیم،اما آن روز که ما رخت سفر بربندیم چه کسی از رفتن ما خواهد گفت؟
پیش ازآنکه باخبرشوی
لحظه عزیمت تو ناگزیرمی شود!
آزادی اگر آزادی است
نور اگر است
پس چرا ما
دل هامان تاریک است؟
عشق اگر عشق است
پس چرا ما
یکدیگر را دوست نداریم؟
فریاد اگرفریاد است
پس چرا ما
به یکدیگر کمک نمی کنیم؟
آزادی اگر آزادی است
پس چرا ما
در قفسیم؟؟؟؟؟؟
باز گشته ام تا دوباره فصلی جدید از زندگی را اغاز کنم .فصلی نو با دوستانی نو همراه با اتفاقاتی نو و سرشار از تازگی و زیبایی.زیبا مثل این روزها که سفیدند و پوشیده از برف .وقتی برف می بارد حس زیبا و عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد.حسی سرشار از شورو عشق وطراوت.نفس هایی تازه وپرانرژی و البته یکدست عین برف سفید.چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ شد .با بچه های همسایه در کوچه برف بازی و شیطنت می کردیم و خود را در لای برف ها قایم می کردیم ، البته شب هم در زیر پتو به خود می لرزیدیم.شاید هم گاهی خود را به بیماری می زدیم تا از شر امتحان فردا نجات دهیم.اما حالا دیگر خبری ازآن قایم موشک ها و شیطنت ها نیست .
دیگر همه بزرگ شده اند و کمتر کسی حال و حوصله این کارها را دارد.زندگی شده کاروکار و خستگی.یک جورهایی همه شبیه هم شده اند.خسته و بی حوصله .
اما من هر وقت برف می بارد همه این چیزها را فراموش می کنم و دلم می خواهد روی برف ها سر بخورم و با گلوله های کوچکی که ساخته ام رهگذران کوچه را پر از برف کنم .باز امدم تا مثل گذشته در کنار دوستان خوبم باشم .امدم تا از این تنهایی و دلزدگی رها شوم. می خواهم بمانم و هرگز ترکتان نکنم .دلم برای خط خطی هایتان تنگ شده.برای غم ها و شادی هایتان....
